حرف های نگفته ...شایدم گفته

آمدم بردم ماندم آمد بردم رفتم مردم ای کاش رفته بودم (حالا اگه کسی فهمید یعنی چی ؟)

دوست داشتنهای الکی

دیگه داشتم پیر میشدم همه بهم میگفتن کی میخوای زن بگیری داری به 30 سال میرسی بابا دست به کار شو ولی من که دردم بی پولی بود جرات ازدواج کردن رو نداشتم مونده بودم معطل که چیکار کنم آخر سر به توصیه یه کارشناس رفتم بالای شهر. با یه تیپ خوب وموهای روغن زده برای ابراز عشق به یه دختر پول دار البته شخصا'' از این کار خوشم نمیومد ولی چاره ای نبود
زیاد معطل نشدم سوژه موردنظر رو پیدا کردم دختری بودخوش لباس و ظاهری آراسته رفتم جلو و با متانت خاصی سلام کردم و گفتم عذر میخوام من تازه از خارج آمدم و خیابونها رو بلد نیستم میتونم ازشما کمک بگیرم اونم از خدا خواسته با لبخند رضایت خودشو تایید کرد و به همین سادگی دوستی ما آغاز شد و کار به عشق و علاقه های رمانتیک کشیده شد
اون از دارایی های پدرش تعریف میکردو من از ثروت بیشماری که در خارج داشتیم میگفتم بعداز یک ماه بهش گفتم من میخوام از تو خواستگاری کنم دل تو دلش نبود من که فکر میکردم بدجوری عاشقم شده و اگه حقیقت رو بهش بگم جا نمیزنه بهش گفتم من یه رازی دارم که باید بهت بگم اونم گفت بگو ولی من هم میخوام یه چیزی بهت بگم گفتم چیه اول تو بگو در کمال ناباوری گفت من دختری هستم از طبقه پایین جامعه و بهمین خاطر تصمیم گرفتم خودمو دختری پول دار جا بزنم!!! من که بد جوری رو دست خورده بودم مونده بودم گریه کنم یا بخندم!!! وقتی راز منو شنید این آدمای فلفل خورده شده بود

  
نویسنده : ساراگل ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳
تگ ها :